مثلا این هفته من فهمیدم شوهر همسایه روبه رویی دوتا زن داره و دیدارهای هر روز و گاها هر ساعت خانوم همسایه با مادر من و مشاوره گیری از مامان دلیلش چی بوده قبل از اینم یه چندباری مامان ازم مشورت خواسته بود و اینکه اگه تو جای فلانی بودی چیکار میکردی ولی دقیق اسم فلانی و نگفته بود......خوشبختانه فرد مجهول الهویه این قضیه پیدا شد و از هفته ی دیگه شبا خواب راحتی رو دارم
چند روز پیشم سر ظهری یه دختری در خونمون رو زد (تو این جور برنامه ها خونه ی ما چراغ چشمک زن داره همه به طرفش کشیده میشن). اومد خونه و درمورد خانومی که چند سال پیش تو ساختمونمون بود پرس و جو کرد و اینکه ازدواج کرده بود؟ شوهر داشت یا نه؟ مامان منم همه رو راست و پوسکنده گذاشت کف دست دختره که: خانومه خوبی بود. وقتی اومد تو ساختمون شوهرش مرده بود و با یکی دیگه ازدواج کرد و از این ساختمون رفت الانم دوتا بچه داره
همه ی اینارو لو دادیم و اخر حرفامون دختره گفت پدرش شوهر خانوم همسایه هست!
دختره و مامان من چشم تو چشم به هم نیگاه میکنن و ساکت شدن من با خودم میگم عجب بابای زرنگی که تا الان نزاشته شما چیزی بفهمید!
شب سر بحث در مورد همسایه روبه رویی و خانوم همسایه ی سابق, مامان و بابا نظرشون این بود زن دوم و هوو و این چرت و پرتا خیلی مسئله ی عادی هست و چه اشکال داره یه مردی زن دوم بگیره و اصلا خانوم اولشم نفهمه! یا اگه اون خانوم اول مشکل داره و نمیتونه رضایت شوهرش رو جلب کنه خیلی خوبه! بره و یه زن دیگه بگیره
از پدر و مادرم بابت این فکر بازشون تشکر میکنم و اینکه انقدر منطقی به قضیه نگاه کردن و سعی کردن منم قانع کنن و اینکه ممکنه این اتفاق برا هرکسی تو اینده بیوفته و باید یه نگاه منطقی بهش داشت و زود تصمیم گیری نکرد ولی من به هیچ عنوان قانع نشدم و اینو عرض کردم اگه چنین مسائلی دور و برم پیش بیاد با فرد خاطی برخورد جدی خواهد شد و مو تو سرش نمیزارم .چه میخواد زن باشه چه مرد اصلا موضوع برام قابل قبول نیست. کلی هم گریه و زاری کردم سر اینکه این کار خیلی بده خیانت فقط این نیست سر دوستت رو کلاه بزاری یا پول کسی رو بالا بکشیم شکستن دل یه ادم, از هم پاشوندن زندگیی که میشد به بهترین نحو ادارش کرد, یا ازدواجی که باعث بهم خوردن زندگی کسی دیگه بشه همش خیانته و جوابش حتما خیانت در حق همون فرده
همه این حرفارو با یه عالمه بغض زدم و بعدشم گریه.همه کلی تو کف این تحت تاثیر جو قرار گرفتنم مونده بودن. خودمم همینطور
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:27 توسط کلوچه خانوم
همیشه وقتی به حیوون خونگی فکر میکنم دوست داشتم یه الاغ داشتم, الاغی که با وقار و سنگینه. قیافه ی جدی داره. زیر باز مشکلات دم نمیزنه, همه کار میکنه بدون هیچ منتی. شایدم یه وقتهایی جفت پا بره تو شیکم صاحبش! یا بزنه زیر اواز و به مدت دو ساعت یک بند عر عر کنه و گوش خلق الله کر بشه اما بیشتر اوقات سرش به کار خودش گرمه و یونجه میخوره.
بیچاره ها مظلوم بودند. همیشه ناز دادنها برا گربه کوچولو و جوجه زردست و سهم اینها حمالی و ترکه خوردن.
هر وقت خواستیم کسی را به خنگی و احمقی تعریف کنیم راه را سر راست کردیم و گفتیم الاغ! نگفتیم شاید این الاغ برای خودش کسی باشه شاید این الاغ بی زبون هم حرف نزده ای داشته باشه. دردی، غمی، چیزی؟ شد یه بار ازش بپرسیم به جز یه پالون کهنه و زوار در رفته و نیم مثقال یونجه چیز دیگه ای هم میخواد یا نه؟
این گربه ها رو دیدید؟؟ خدا نکنه عصبانی و ناراحت باشند چنگال تیز و بلند است که تو شکم و پهلوت میکنند جیغ و داد میزنن دندانهاشون رو نشونمون میدن چشماشون رو ریز میکنن تا ریز ببیننمون آما تمام شکوه ی الاغ سکوت است و سکوت است و سکوت
این الاغ ها اگر خوشگلی نداشته باشند اگر پشم نرم و گرم نداشته باشند مثل گربه های لوس ننر خودشون رو برا صاحبشون لوس نمیکنند تا دو کلوم مرد و مردونه باهاشون حرف میزنیم خمیازه نمیکشن یه ذره غیرت دارند سر و سنگین هستند با دوتا قربون صدقه رفتن ولوو نمیشوند روی سر مبارک! یا مثل این سگهای پشمالوی خانگی وقتی برایشان غذا میزاریم زبونشون رو دو متر نمیارن بیرون و همه جور ادا و اطفاری از خودشون بروز نمیدن. یونجه هاشون رو میخورن و به علامت تشکر دمی تکون میدن وقت کار چند برابر جبران زحمت های کوچک مارو میکنن ولی ما در عوض چه کار میکنیم...!!
من این الاغ ها را هر چقدر هم الاغ باشند دوست دارم
پی نو بی ربط نوشت:
هستی، هستیت مبارک!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:8 توسط کلوچه خانوم
بهم میگه: میدونی چیه...خیلی سرم شلوغه بعد اینکه همش تقصیر درساست تقصیر من نیست به خدا. هوا هم که میگیره و ول میکنه. سرما خوردم,اصلا میدونی ....
ـــ فهمیدم. لازم نیست بقیش رو بگی
دارم خودم رو تو روزهام گم میکنم. دیگه پاهامم همراهیم نمیکنه. میترسم همه چیزم رو پای درس بزارم و اخرش هیچ و پوچ نصیبم بشه. اون موقعه که میشینم به خودم فحش میدم
پی نو:
هوای این روزای تهران بهشته. هیچ وقت فکر نمیکردم تهران رو انقدر قشنگ و دوست داشتنی ببینم. دیروز قطرات بارون رو با تمام وجود نفس کشیدم و تو سینم حبس کردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:35 توسط کلوچه خانوم





