تبليغاتX
.*•. کلوچه خانوم .•*.
.*•. کلوچه خانوم .•*.
این روزهای ما
*این روزا تو خونه بساط ابغوری گیری و موسسه ی خیره توسط مامان باز شده. ماجرای این تشکیل موسسه! هم اینجوری بود که چند روز قبل مامان همراه دایی برای دیدن بابابزرگ میرن خونش. دوست بچگی و قدیمی داییم که مشکل پیدا کرده هم میاد تا دایی بتونه کمکش کنه. مامانم با دیدن شرایط حبیب (دوست داییم) که خونه نداره و یه بچه ی کوچیکم به دنیا اوردن و با این شرایط سخت حبیب میخواسته خودشو بکشه متاثر میشه خیلی!
همون روز مامان که میاد خونه جلو در میزنه زیر گریه و اینکه بدبخت شدیم رفت  حالا چیکار کنیم با این داغ بزرگ و اینگونه تاثر خودشو نشون میده!. بقیه ی ماهم که زل زل داشتیم مامان رو نگاه میکردیم ته دلمون خالی میشه که ای داد بیداد بابابزرگ از دست رفت. در حالتی که هیچ کدوم نمیتونستیم صحبت کنیم مامان شروع میکنه داستان حبیب رو تعریف کردن
الانم سه روزه که بساط خیره تو خونمون پهنه و قرار بر اینه اسم خونمون به موسسه خیریه ی شادمانی! تغییر نام پیدا کنه. تو همین سه روز ما پول تلفنمون به بالاترین حد ممکن تو این سالها (با یه مقدار خیلیییییییییی اندکی اغراق) رسیده و دوس دوران بچگی مامان و دختر دایی مامان دوست مامان هم از جریان حبیب باخبر شدن
همین که مامان میشینه سر تلفن و شروع میکنه به صحبت با طرف پشت خط بابا به من اشاره میده منم به داداش که الان فیلم سینمایی مامان شروع میشه !! همون موقست که مامان زاتی میزنه زیر گریه و حالا یکی بیاد اب قند بیاره
نمیدونم چه حکمتیه......یکی انقد داشته باشه که ندونه پولش رو چیکار کنه و بره ساعت 25 میلیونی بگیره یکیم اینجوری کفگیرش به ته دیگ زندگی بخوره

*امروز طی یک گردش علمی بعد از کلاس برای خریدن شلوار راهمون کج شد به سمت لباس عروس فروشیا و تاج سر و این بزگ دوزیا!!! اخرشم شلوارو که نخریدیم با کوله باری از مدلهای جدید لباس عروس برگشتیم خونه. همچین خوشم میاد از این سفرهای علمیمون. یحتمل تو سفر بعدی به قصد خرید دامن میریم با متدهای جدید مدل مو برمیگردیم!

*انقد خدا منو دوس داره که اول هفته ته دلم کتاب "دا" خواست اخر هفته برام فرستاد. اونم مجانی
دوتا فصلش رو خوندم . داستان رو قشنگ شروع کرده مثل خیلی کتابای دیگه نیست که بخوای به زور چایی و نسکافه خودت رو بشونی سرش. یه موج ملایم و اروم خواننده رو هدایت میکنه به اتفاقاتی که بعدا میوفته. تا اینجاش جالب بود

*یه کار اکازیون پیدا کردم! تو مایه های رئیس دفتر و مدیر عامل شرکت نفت و اینا. مدرسه داداشم یه مدرسه کوچیک و با جمعیت کمه. با اینکه وقت مدرسه تا ساعت 3 هست و بچه ها باید تا اون موقع ظهر گشنه و تشنه بمونن یه بوفه ی درست و حسابی نداره. منم به فکرم رسید گشنه موندن بچه ها و دست رو دست گذاشتن جایز نیست و حالا که من بیکارم بیام بوفه مدرسه اینارو بگیرم غذا درست کنم. اینجوری هم تو یه محیط خوب کار میکنم هم کارش بهداشتیه هم اینکه پاره وقته! هم دستپختم خوب میشه هم اینکه دیگه نمیدونم. نظرم رو به بابا گفتم اخم کرد. یه دور تو خونه زدم گفتم .نون تست سرخ شده با تخم مرغ هم میفروشیم، اخم کرد. یه دور دیگه زدم گفتم ماکارونی؟ گفت بسه. حلیم بادمجون؟ باز نیگا کرد با چشم غره و اخم. موندم فردا چجوری کوکو رو بگم!!
الان شما چی فک کردید؟ فک کردید دانشجوی روزنامه نگاری رو تو هوا میقاپن و میبرنش ور دل شری*عت*مداری میشونن میگن مقاله بنویس و اتسخدامی با درامد بالا و امکانات خوب؟نه, اینا همش خیال خام. باید از همین بوفه ی مدارس شروع کرد

پی نو:
من هنوز نفهمیدم این غبار مه الود رو نوشته های وبلاگ چیه؟؟
 


[ ]
+
Stock Photo - girl ( 1-2 ) wearing 
cap, crying, close-up. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

دارم به تمام قوانین هستی شک میکنم به عشق, دوست داشتن, فداکاری, عاطفه چطور میشه اینا تو وجود یه نفر باشه و در مقابلش دروغ هم بگه, بداخلاقی هم بکنه, دل ادم رو بشکونه. مگه نگفتن هیچ نقیضی جمع نمیشه پس اینا چیه؟!


دوست دارم برگردم به قبلم, عینک بدبینی رو از چشمام بردارم و همونجوری که دوست داشتم به دنیام نگاه کنم
ولی نمیشه


 با وجود این همه ادم دور برم حس میکنم خیلی تنها شدم........هیچ بر و بیابونیم نیست برم توش این همه ادمی که مترسک وار دورم وول میخورن و عین یخ میمونن رو نبینم

خدا نوشت
خدایا صبر رو بهم دادی ولی نگفتی وقتی صبرم لبریز میشه چیکار کنم
هوام رو داشته باش مثل همه ی وقتای دیگه. پلیز

پی نوشت:
همیشه از ادمای بی جنبه که با یه مشکل کوچیک با یه قهر با یه کم و کاست تو زندگیشون جا میزنن و  زاری کنون راه میندازن و دامن خداروبچسبن خوشم نمیامد. خودم اینجوری نیستم صبر و تحملم خوبه ولی خدا نیاره اون روزو که طاقتم تموم بشه به هیچ عنوان امکان بخشش نیست. الان که بیشتر نگاه میکنم میبینم خصلت اول بهتره زود ناراحت میشی ولی از اونورم زود تمومش میکنی

دوست داشتم یکی میامد و براش این بیت شعر رو میخوندم حیف که هیچ کس به جز خودم نمیتونه چیزی رو درست کنه:

گفته بودم چو بیای غم دل با تو بگویم       چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیای


[ ]
+
خواب زمستانی!!
تابستون با اون افتاب شدید و گرمای هواش که از راه میرسه به خودم میگم این چه وضعشه ادم تو سیبری زندگی کنه بهتره حداقل دوتا پالتو میپوشی
گرم میشی ولی تابستون بخوای بری بیرون هر کار کنی گرما اذیت میکنه
زمستونم که میاد همین جمله هارو یه جور دیگه میگم
امروز تو هوای سرد صبح و راه دانشگا یه اقایی رو دیدم که سردی هوا و تن سردم از یادم برد
روی چمنای میدون ازادی تو اون سوز و سرما با یه پتوی نازک رو تنش خوابیده بود
نمیدونم تازه خوابش برده یا از شب قبلش اونجا بوده
هر چی بود فکر اینکه چجوری میشه تو این سرما, روی چمن, با لباسی که معلوم نیست میتونه گرمش کنه یا نه خوابید, تا بعد از ظهر نذاشت درس رو بفهمم


خداروشکر میکنم به خاطر بزرگترین ها که به من عطا کرد و من کوچک دیدمش

  پی نو نداره!
عوضش بار معنایی در حد کافی داره:))


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!